عاشقانه های من برای تو
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم...
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم...
که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟؟؟
وانقدر گیرکردم بین دوست داشتن و نداشتن...
که انتظارنداشتنش را نداشتم...
وتمام که شد فهمیدم بازهم قهوه میخواهم...
حتی تلخ تلخ...!!!
اگر روزی دلت خواست از اینجا بری
به من بگو.....
شاید نتوانم از رفتن باز دارمت....
اما می توانم با تو بیایم...
ادم ها وقتی که شادن به اهنگ گوش میدن...
ولی وقتی که غمگینن به متن اهنگ گوش میدن...!
دوست دارم گاهی اوقات فقط بهم خیره بشی...چیزی نگی...
نیازی نیست که این لحظه رو باحرف های تلخت خراب کنی...
گاهی تورا بدون تو میخواهم...شاید اینجوری بهتره...نه؟؟!!!
همه عالم میدونستن که بری میمیرم...
اما رفتی وهمه عالم رو حیرون کردی...
خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم...
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگزرم...

من حواسم به تو بود...تو دلت سر به هوا...
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی...
من تورا دوست داشتم ولی تو...
به چه زبونی بگم دوست دارم...؟
تا بدونی که من بی تو میمیرم...؟
که یعنی هیچوقت تنهام نذار...!
که دستم رو محکمتر بگیری...!
که بین همه فقط حواست به من باشه...!
که فقط منو ببینی وبخوای..............؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
اصن ولش کن...ولی لعنتی بذار بگم دوست دارم