داستان من با دوست دخترم...
توجه:این داستان ها کاملا واقعی هستن ولی با دوست دخترهای متفاوت...!!!
یه بار بهش گفتم اگه من بمیرم چیکار میکنی...؟؟؟؟
گفت:وااااای نگو این حرفا چیه...؟...من که لباس مشکی ندارم...واااااای حالا اگه مردی من چی بپوشم...ابروم میره جلو دوستام...باید لباس بگیرم....
من :|
دوست دخترم :(
لباس فروشی :)))))
مراسم من :0
یه بار داشتیم با هم از خیابون رد میشدیم منم عینک افتابی زده بودم که پلیس جلومون رو گرفت و گفت چه نسبتی دارین باهم؟؟؟؟
دوست دخترم گفت:هیچی جناب ایشون کور هستن من دارم برای عبور از خیابون کمکشون میکنم.....!!!!!!!!!!!
من :|
دوست دخترم :)
جناب سروان :0
بازم من :|
یه بار با دوستام رفتیم استخر برگشتیم که دیدم 11 تا میسکال و7 مسیج دارم که همشون دوست دخترم بود که مسیج ها به این شرح هستن
.کجایی زنگ میزنم جواب نمیدی؟؟؟
.کارت دارم جواب بده سام
.باشه جواب نده منه خرو بگو که با توام...!!
.دیگه هرچی بینمون بود تموم شد سام...
.حقت بود که با دوستات میرفتم بیرون....
.چند بارم بهت خیانت کردم...
.دیگه به من زنگ هم نزن
یه بار بهش گفتم عزیزم میدونی فرق تو با بز چیه؟؟؟؟؟
ناراحت شد....
گفتم عزیزم ناراحت نشو بخدا هیچ فرقی باهم ندارین...
نمیدونم چرا از اون روز دیگه ندیدمش جواب تلفن رو هم نمیده...اه اه فقط بلدن با احساسات ادم بازی کنن
یه بار تو پارک بودیم که بهم گفت یه جمله بگو قلبم بلرزه...
منم گفتم بابات پشت سرته...سکته کرد....
دختر خوبی بود :)))