تمام احساسم...و دیگر هیچ!
فقط یه جواب ناقابل......
که وقتی ازم پرسیدن عشقت کجاست زبونم بند نیاد.....!!!

من باهات روراست بودم...
مث اب زلال دریا که بدی هارو پاک میکنه ولی خودش هیچوقت کثیف نمیشه...!

من فقط تورو میخواستم...فقط توروووو
ولی تو چی...؟
منو؟احساساتم رو؟دل دیونه امو؟حسادتم رو؟

انهای گه گفتن دوری و دوستی...
یا طعم دوستی رو نچشیدن...
یا درد دوووووری رو نکشیدن...

بین یه دوراهی گیر کردم....
نمیدونم حرف های شیرینت رو باور کنم...
یا کارا و رفتارای تلخت رو......(بچه ها اگه میتونید راهنماییم کنید)

دلایل بودنم را مرور میکنم....
هرروز از تعدادشان کم میشود...
اخرین باری که شمردم...
تنها یه دلیل برایم مانده بود...
ان هم دیدن تو بود.......................................!

هر وقت کم میاورم میگویم اصلا مهم نیست....
اما تو که میدونی
که نبودنت چقدر مهمه.....!

دوس دارم یواشکی ببوسمت...
وقتی حواست نیست....
درست وسط حرف زدنت ...
با تمام احساس......حتی اگه خجالت میکشی
و کاش زمان متوقف میشد برای لحظه ای...
و تو....و تو فقط میگفتی دوست دارم
